تبليغاتX
تنهایی

گشت آورد پاکستان

سلام

راستش کامنتهای پر از مهر کتایون عزیز و نبض خاطر مهربون باعث شد دوباره بنویسم.

امید است این سفرنامه تلاشی باشد برای شناخت این کشور همسایه که روزگاری قسمتی از ایران بوده   باشدو سعی می کنم ار اراوه اطلاعات عمومی که در سایتهای دیگر یافت می شه پرهیز کرده و بیشتر هیجانات که برای خودم بوجود آمده بنویسم.

ساعت هشت و سی دقیقه  صبح روز چهارشنبه   ششم آذر سال هزارو سیصدو هشتادو هفت بلیط به سمت کراچی داشتم با دوستان خوبم هادی و محمد راهی فرودگاه امام شدیم خداحافظی کردم و پرواز بر خلاف همیشه به موقع از زمین برخواست

از شیشه بیرون را که نگاه می کردم متوجه مسیر کویری شدم، وافعا فقط خشکی بود ، تقریبا دوساعت و چهل و پنج دقیقه پرواز طو ل کشید و این زمان برای مرور تمامی اضطرابهای قبل از سفر کافی بود  البته آنقدر اخبار انفجار و کشتار در پاکستان شنیده بودم که وصیتنامه را نوشته و به محمد دادم البته بصورت ممهور شده که فقط در صورت مرگم باز کنند یعنی منابع اطلاعاتی که فبل از سفر مطالعه کرده بودم منو مجبور کرد فکر همه چی را بکنم.

از کثیف بودن شهر  و آدماش تا کشتار طالبان ، عملیاتهای انتحاری ، تکه تکه کردن اعضای بدن توسط گروه افغانیهای مهاجر ، البته لدت هیجان بر ترس غالب شده بود، به خاطر همین دوست داشتم این صحنه ها را از نزدیک ببینم  حتی به قیمت جان.

فرودگاه کراچی به دور از انتظارم بسیار  بزرگ ،مجهز و زیبا بود و ماموران فرودگاه هم برخورد ناشایستی با من نداشتند، هر چند خیلی بد انگلیسی صحبت می کردند یعنی لهجشون درک کلمات را برای من مشکل می کردو پس از تکمیل فرم اطلاعات  اقامت به سمت خروجی حرکت کردم  صدای شعار و همهمه و بلندگوها در بیرون فرودگاه کمی دلم را می لرزوند و از فضای امن سالن ترانزیت دل کندن را سخت می کرد ولی حرکت هدف من بود، بیرون  در  جمعیتی جمع بودند و شعار می دادند پلیس هم  با چهره ی وهم آمیز حضور داشتند هیجان و کنجکاوی  دست به دست هم داده بودند که از مقصد غافل شوم

ساکم را محکمتر چسبیدم و دل به دریای طوقانی زدم............. این داستان حالا حالا ها ادامه دارد

اگه کسل کننده است بفرمایید تا این موضوع را کنسل کنم

 

 

!! نوشته شده توسط سعید | 14:52 | یکشنبه 25 مرداد1388 •

رویای موفقیت

سلام

سرعت اندیشه در شاهراه زندگی مجال حرف زدن را ربوده ثابت کرده امروز زمان حرکت است

و انسانها حیرانند چگونه موفق بشوند

و برای ما مشکل دو چندان است

اول تعریف مشخصی از موفقیت نداریم

دوم  از اولش معلومه نمی دونیم چه بکنیم

یکی کتاب راز موفقیت می خونه و دیگری جلسات معروف و این کتاب آخری راز

البته من قصد هجو اینارو ندارم ولی تطابق این حرفها با سیستم جامعه ما را کسی در نظر نگرفته

بازم من یه سوال دارم

موفقیت در زندگی یعنی چه؟........

 

!! نوشته شده توسط سعید | 12:55 | یکشنبه 5 آبان1387 •

اندیشه

سلام

     حالم امروز به حال دگری افتادست                                    

                               کارم امروز به گوساله ء زر افتادست

      مگذارید که گوساله دهان باز کند

                                           ور نه موسی برود دعوی اعجاز کند

    گرچه شیعی صفتان  با دل وجان می کوشند

                                      باز گوساله پرستان همه را می دوشند

باز امشب هوس گریه ء پنهان دارم

                                     هوس از دل بگریخت سر در گریبان دارم

در نیام دهنم زنگ زده تیغ زبان

                                        دائما من نگرانم نگرانم نگران

!! نوشته شده توسط سعید | 11:53 | سه شنبه 22 مرداد1387 •

سلام

حال و روز وبلاگ من از رونق اندک آن پیداست  ولی همین یاران اندک آنقدر برایم بزرگ و محترم هستند که وظیفه دارم هر روز بنویسم ولی نمی دونم چرا اینقدر نوشته هایم چموش شدند و ترسو ... که پا تو این صفحات نمی گذارن.بگذریم

یه سوال دارم

اگه امروز  برای شما از ماجرای  زلزله بم تعریف کنم یا سونامی کجا بود؟  مالزی

شما می تونید این وقایع دلخراش و عظیم را حاشا کنید ؟ یا بگید افسانه تعریف می کنی؟

خوب معلومه نه! چون برای این حرفها سند تصویری و مستند موجود  می باشد .

می دونید دنبال چی می گردم ؟  دنبال یه نشونی!  البته نه بصورت داستان بلکه واقعی.

فکر می کنید برای خالق مهربون سخته به بنده کوچیکش سعید  مثل ابراهیم نشانه نشون بده.

که چی بشه؟ که از تردید رها بشه

نمی گم عصا تبدیل به مار بشه یا .........  ولی ما آدمای قرن بیست ویکم  برامون سخت شده  تو کتابهای قدیمی  بی نشونه زندگی کنیم  عادت کردیم برای اثبات  هر  حرفی یه فایل صوتی تصویری داشته باشیم  البته تقصیر من نیست بس که دروغ شنیدیم سخت باور شدیم

مثلا یدونه از جن هایی که در دین مبین ما به آنها اشاره شده جلوی من ظاهر بشه و یک مصاحیه نیم ساعته  با ضبط صوتی و تصویری داشته باشیم به سوالت سردر گم من در خصوص شکیاتم   پاسخ بده

شرمنده  شبیه دیوونه ها شدم؟    نوشته هام  خنده دار و بچه گونه شده ؟  ولی کمکم کنید

دارم خسته می شم   شاید از قافله تون جا بمونما   البته آنقدر کوچک هستم که به نظر نیام......

فعلا خدانگهدار

!! نوشته شده توسط سعید | 2:4 | چهارشنبه 22 خرداد1387 •

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ